قاصدک قاصد تنهایی من بنشین روی سرم تو بخوان در گوشم شعر نابی از عشق تا بلندای افق در سکوت شب مهتابی و شاد بنوازم یا نه؟ بنشینم یا نه؟ بنویسم یا نه؟ تو بگو من چه کنم با که این مهر به تقسیم گذارم تو بگو در پس ثانیه ها تپش قلب که را میشنوم؟ پلک بر هم بزند میفهمم قاصدک قاصد من برو بر شانه ی یاری بنشین که مرا میفهمد خبری نیز ببر خبرت این باشد یک قدم پیش بیا من همینجا هستم. شبم به سختی گذشت بی او با یادش با یاد نگاهش صبح که ازخواب بیدار شدم دلم آشوب بود به این فکر میکردم که هر ثانیه از هم دورتر میشویم و بغض گلویم بیشتر میشود با عقربه ثانیه شمار ساعت اتاقم لحظه های دوری اش لمس میشد دردناک است آرامشم در حال دور شدن بود ومن نگران. آرام با حساس پرشور از حضور تو و یا شاید حضور یاد تو در بیکران ذهن درگیرم که میسازند از تو یک بت زیبا برایم مثل لات و شاید از بس بی تو سر کردم شدی سنگ صبور این دل تنگم و شاید شکر شیرین شدی بر لب نمیدانم قدم آهسته تر برداشتم آندم که ماه از پشت ابری تیره در تعقیب من می آمد و من با غروری که تو هستی چشم از راهی که دارم برنمیدارم میروی و من فقط سکوت میکنم میروی ومن فقط نگاه میکنم اشکها چه زود خشک میشود چشمها چه زود آنچه را که دیده اند ز یاد میبرند خاطرات نانوشته را باد میبرد و با صدای پای تو سکوت قلب خسته ام شکسته میشود شبنمی به روی صورتم می چکد و من با هراسی از نبودنت امروز که از کوچه های خاطراتم می گذشتم می خواستم به روزهای گذشته ام سری بزنم میخواستم خاطراتم را در آن بیابم سراغی از آنها بگیرم انگار بعضی هاشان را کسی با پاکن پاک کرده بود مرور کردم تمام رخدادهای آن روز را اما حضور تو را نمیتوانستم بیایم آری این بود همان چیزی که میخواستم اما نبود دلم میخواست وقتی ازکوچه های خیالم عبور میکنم همه چیز مثل همان روزصمیمی و نشاط آور بود اما نبود کوچه ی خاکی گلهای زرد کناره ی راه پروانه ی قهوه ای رنگ صدای نازک گنجشکها که عاشقانه میخواندند برای عاشقانه ترین روز و از همه مهمتر وجود تو کنار من. دیشب از قاب پنجره به آسمان خیره بودم محو تماشای ستاره ها ماه را نمی دیدم اما میدانم که بود نورش به اتاقم می تابید آن هنگام بود که با خودم گفتم همیشه دیدن دوست داشتنی ترین آدمها دلیل بودنشان کنار ما نیست درست مثل دور بودن تو از من پس باید بگویم با تمام وجود حس می کنم که هستی فقط کمی آن طرف تر. برگ ریزان پاییز را با تو میخواهم خش خش برگها را در زیر گامهایم با تو میخواهم رنگ زیبای برگهای پاییزی بی تو برایم جذاب نیست اگر بودی زیباترین دقایق عمرم زمانی بود که دست در دست تو از این دقایق عبور میکردم و گام مینهادم بر تمام برگهای زرد ریخته شده در پای درختان برگهایی که میخوانندم تا با پا نهادن بر تک تکشان برسم به فصلی نو فصل با تو بودن میشود از تو سوالی بکنم؟ چشم و دل راه بهم خواهد داشت؟ با نگاهت به دلم مهر تو جاویدان شد. سنگینی اندوهت را با جان و دل به دوش میکشم در گیر و دار حسرت روزهای بر باد رفته ات در کنارت خواهم ایستاد تا تکیه گاهی باشم برای همین دوران بگذار شانه هایم احساس غرور کنند آن هنگام که سر بر آن مینهی صدای لرزانت را تحمل شنفتن ندارم چرا که در پس آن بغض نهفته ای محکومت خواهد ساخت برای آنچه نباید میشد. کاش بودی و مرا میدیدی که در این میکده بی روی تو سرگردانم شب مهتاب و تو با هم زیباست پلک بر هم که نهم روی تو را میبینم که به چشمان ترم بوسه ای از مهر زنی تو بمان با دل تنگم عشقم صبحدم نزدیک است اگر دیر زمانی تو را ندید... برایت اشک ریخت ... خیره شود ... منتظر بماند... چشم به راه ... روزی میایی مگر نه؟ مژده ی دیدار را به چشمان بیقرارم به دل تنگم به بغض گلویم سالهاست که داده ام دل مهتاب توی شبها گله داره از ستاره خسته و غمگین و تنهاست و می خواد تا صبح بباره چشای سرخ و دل تنگ همه ی دارو ندارش توی کلبه ی وجودش تنهایی میاد سراغش نکنه بری نفهمی عاشقت بود دل سادش همیشه تو ارزوهاش تو میموندی تک ستارش قصه ی آتیش و ابه قصه ی برف و زمستون قصه ی یه قلب خسته توی لحظه های مجنون حواست باشه نفهمه اینا رو بهت میگم من خیلی دلخور میشه وقتی ببخش عزیز قلبم دلم جونی کرده ببخش اگه یه خورده بلبل زبونی کرده ببخش که کینه و غم جای محبت نیان ببخش فرشته ها باز تو خواب نازت بیان ببخش که قاصدک باز تو خلوتت بشینه دلتنگی شباتو مهتاب بیاد ببینه دلت به این سادگی زبون تلخی داری آخه چرا بی انصاف خودتم دوس نداری ببخش بزار ستاره مهمون آسمون شه روزای دلواپسیم با تو دیگه تموم شه دلم واسه همه مخصوصا وبلاگم یه ریزه شده بود میدونین چیه وقت امتحاناست منم که شب امتحانییییییییییییییی دوستون دارم در اولین فرصت مطالب جدید میزارم موفق باشید من از این فاصله ها بیزارم من از این پرده و دیوار دلت بیزارم من ز اواز کلاغ لب بوم دیر پایی است هراسان شده ام برسرش سنگ زنان میگویم قدم نحس ات را ز سر من بردار تو نگفتی یکبار ترس را از دل خود بیرون کن بعد یک عمر کجا امده ای؟ پی چه؟ سهم من از عشق نه از این همه دلتنگی چیست؟نفسم بند امد اشکهایم جاری است تو همانند همه ادمیان این راه ناشناسی به نزد دل و چشمان ترم زندگی خستگی و زخم تنه زندگی فرصت و پیدا کردنه زندگی مثل نسیمه می وزه زندگی قدم تو کوچه زدنه زندگی سختی و اسونی داره گاهی وقتا غم و یا شادی داره زندگی جاری شدن تو رود نیست زندگی تو عاشقی سکوت نیست زندگی مرگ و فراموش کردنه میون غمها یه لبخند زدنه مرا روی نگاه به چشمان مستت نیست مرا روی امدن به استانت نیست مرا روی نشستن در جوارت نیست تو چرا بی مهر شدی نازنینم؟ اگه دنیا نذاشت یارم بمونی اگه بلبل نذاشت واسم بخونی اگه شب زود اومد روز و ندیدی اگه بارون گرفت رومو ندیدی اگه بی من تو ساحل راه رفتی اگه تاریک شد بیراهه رفتی اگه قسمت نشد پیشم بشینی نشد دستای سردم رو بگیری اگه عشقم رو به دریا سپردی اگه ققنوس رو از یاد بردی اگه پاتو تو شهر من نذاشتی اگه از خاطرات من گذشتی اگه پرواز یادت رفت یکروز اگه عاشق شدی بیشتر از امروز اگه الاله پژمرد توی باغچه اگه ماهی کوچیکه مرد تو حوضچه اگه عطر نفسهامو نخواستی اگه تنهایی و افسوسو خواستی اگه رفتی خدا همرات گل من بازم روزی بیا پیش دل من اگه دلتنگ شدی بازم صدام کن اگه یاد من افتادی دعام کن زوزه های باد به ناکجایم میخوانند زمانی که خفتگان این راه پریانند که تمام روز در روشنای نور خورشید میرقصند و میخوانند بی انکه نور مهتاب را دیده باشند جان نثار میکنند برای افتاب سوزان اینبار در ارزوی رهاییشان فریاد میزنم که در پس این فریاد ارامشی نهان است که نور بی حد افتاب یارای شکستش را ندارد زیباترین بهار در نگاه عاشق ترین دل خودنمایی میکند افسوس که در پس این تصویر دلی به خواب عمیق زمستان رفته است گاهی ادما لبخند میزنن نه واسه اینکه شادن و هیچ غمی ندارن واسه اینکه میخوان خودشونو بزنن به کوچه علی چپ من این روزا این طوری شدم نخند دیگه جدی میگم اخه هرچقدر دنبال دلیل واسه شاد بودنم گشتم دلیلی واسش پیدا نکردم امامدتیه هر کی از راه میرسه بهم میگه از قیافه ی اویزونت مشخصه تو وجودت چه خبره اما امروزم که تصمیم گرفتم با خندیدن چهرم و عوض کنم دوستام گفتن بی خودی لبخند نزنن تو نمیتونی خودتو شاد نشون بدی وقتی شاد نیستی به خواب خوشی رفته بودم مپرس به یاد کسی خفته بودم مپرس دلم را ربودی چرا نازنین؟ برای کسی زنده بودم مپرس دلم را سپردم که خوابش کنی برای رهایی تو رامش کنی برای رسیدن برای سلام برای یه اغوش گرم و تمام ولی هر نفس دورتر میشدی پی یک سراب از من خسته جان امیر دلم ماه شبهای تار تو را میسپارم به این روزگار تو یه روز افتابی توی اولین ملاقات من و بردی به یه جای ساکت و سبز که میگفتی ته دنیاست زیر اسمون ابی من و تو بودیم و هیچکس گفتی اونجا خلوتی بود که تو تنهاییت میرفتی من و بردی تا شریک خلوتت بشم عزیزم؟ قول میدم بجز من و تو کسی این رازو ندونه توی خلوت من و تو هیچکسی پا نکوبونه اسمونش مال من زمینشو میدم به تو گلهاهای زرد کنار جاده شو میچینم برای تو یک کمی عقب میری تا من گلهاشو بچینم؟ تا که گنجشکای عاشق ما رو با هم ببینن تا که گلبرگای احساس واسمون کف بزنن من میخوام تمومشون به ما حسودیشون بشه حتی پروانه ی ناز روی برگ تو دریای وجود تو مثل ماهی شنا کردم مثل نیلوفر ابی دلو اونجا رها کردم تو بی انصاف و بی رحمی چرا من اشتباه کردم؟ اگه افتاب یا مهتابم اگه بارون یا سیلابم تو اروم باش و بی غصه که حتما من خطا کردم تو وقتی شعرو میخونی بدون -----کنارم نیست و من بی اون لالا کردم میدونی وقتی ادم تنها میشه زیر پاش انگار یهو خالی میشه تو دلش هیچکسی محرم نمیشه واسه زخماش کسی مرحم نمیشه انگاری هیچکسی پیدا نمیشه تا به یادش باشه و یه شمعی روشن بکنه کنج تنهایی دل میشینه غصه میخوره دیگه نقاشیشو رنگ نمیکنه اونقدر سخته تو اون لحظه ادم دلشو یه جا گره کرده باشه اما اون گره یهو باز بشه اونو از خودش جدا کرده باشه اگه از تو ننوشتم فکر نکن یادت نبودم فکر نکن تو اوج لذت تو رو ازدلم زدودم اگه از تو ننوشتم نگو معرفت ندارم نگو غصه می خورم من تو دلت جایی ندارم گاهی دلتنگ صداتم گاهی مبهوت نگاتم گاهی دلشادم از عشقت گاهی فانوس شباتم گاهی غم میاد سراغم گاهی شادیهام تباهن گاهی دلگیر میشم از تو که چرا نیستی به یادم امدنت برایم ارزویی است که فقط به ان امید زنده ام میدانم فردا می اید و تو از راه میرسی قلب من پرنده ی کوچک و دلتنگی است که چشم به راه توست کجایی؟ صدایم را میشنوی؟ این منم که در پس سایه ها میگریم ارام و بی صدا با هق هق ام سکوت شب را بهم میریزم کاش بیایی و با امدنت به لبهایم لبخندی جاودانه هدیه دهی ستاره ی شبهای من اری با توام که سروشی از شادمانی و مهر و امید و اشتیاقی روزگارم با تو امیخته عشق را در وجودت یافتم نگاه مهربانت را به قلبم سنجاق کردم تا حتی لحظه ای از نگاهت دور نمانم بیا و ببین که این نگین دور افتاده فقط برای تو میدرخشد شتاب کن تا از دست نرفته بیا... ادما تو این زمونه ی جدید با نگاه مهربون قهر شدن همه انگار یه طوری تنها شدن همه از زندگی دلسرد شدن همه از رنگ گلا خسته شدن همه به دو رویی دل بسته شدن ادما عشقشونو جا میزارن حتی رو اطلسی ها پا میزارن عشق رو تو خواب و خیالا میدونن تو توهما و رویا میدونن اما من میگم باید عاشق باشی عاشق تموم افریده ها عاشق زیبایی رنگینکمون عاشق سوسوی توی اسمون عاشق سبزی سرو توی باغ یا پر پروانه ی لوس تو خواب عاشق شبنم روی برگ گل عاشق شاپرک تپل مپل ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



